از دل چقدر لاله ی تر در بیاورم
یا کاسه کاسه خون جگر در بیاورم

چون شانه دست در سر زلف تو می زنم
کز راز و رمز موی تو سر در بیاورم

من خواب دیده ام که تو از راه می رسی
چیزی نمانده است که پر در بیاورم

من چارده شب است به این برکه خیره ام
شاید از آب قرص قمر در بیاورم

در من سرک نمی کشی ای روشنای ناب
خود را مگر به شکل سحر در بیاورم

من شاعر دو چشم توام ، قصد کرده ام
از چنگ شاه کیسه ی زر در بیاورم

ای کاج سالخورده ی زخمی به من بگو

از پیکرت چقدر تبر در بیاورم؟

سعیدبیابانکی

ایستاده و آرام به سمت آینه میخزم

با اظطراب دلهره آور تعویض چشم هاوتازه می شود دل

از تماشای دو مروارید درخشان بر کیسه پاره پوره ی صورتم.

جهان پر از لبخند و پروانه سفید بود!!!!!!کدام بود ؟

این آینده کدام بود که بهترین روزهای عمر را


حرام دیدارش کردم ؟

حسين پناهي

هیچ وقت


هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد

امشب دلی کشیدم

شبیه نیمه سیبی

که به خاطر لرزش دستانم

در زیر آواری از رنگ ها

ناپدید ماند



حسین پناهی

پس این ها همه اسمش زندگی است


دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها

حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد

ما زنده ایم چون بیداریم

ما زنده ایم چون می خوابیم

و رستگار و سعادتمندیم

زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی

برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم

خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست

سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند

و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ عطر
و آتش

برگچه های پیاز ترانه های طراوتند

و فکر من

واقعا فکر کن که چه هولناک می شد اگر از میان آواها

بانگ خروس رابر می داشتند

و همین طور ریگ ها

و ماه

و منظومه ها

ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید

زیرا دوست داشتن خال با روح ماست

حسین پناهی

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصل های خشک گذر می کردند

به دسته های کلاغان که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند

به مادرم که در آینه زندگی می کردو شکل پیری من بود


می آیم می آیم می آیم

با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار

می آیم می آیم می آیم

و آستانه پر از عشق می شود

و من در آستانه به آنها که دوست میدارند

و دختری که هنوز آنجا

در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد

فروغ فرخزاد

اشک رازی‌ست
لب‌خند رازی‌ست
عشق رازی‌ست


اشک آن شب لب‌خند عشق‌ام بود.

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...

من درد مشترک‌ام
مرا فریاد کن.

درخت با جنگل سخن‌می‌گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن‌می‌گویم

نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ریشه‌های تو را دریافته‌ام
با لبان‌ات برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌های‌ات با دستان من آشناست.

در خلوت روشن با تو گریسته‌ام
برای خاطر زنده‌گان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده‌ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مرده‌گان این سال
عاشق‌ترین زنده‌گان بوده‌اند.

دست‌ات را به من بده
دست‌های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن‌می‌گویم
به‌سان ابر که با توفان
به‌سان علف که با صحرا
به‌سان باران که با دریا
به‌سان پرنده که با بهار
به‌سان درخت که با جنگل سخن‌می‌گوید

زیرا که من
ریشه‌های تو را دریافته‌ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

این متن وخودم واس مرگ برادرم نوشتم حالابرای ابرازهمدردی باشمافاطمه خانم اینجامیذارمش.من و توغم خودت شریک بدون

قلم در دست بی احساس و لرزانم //سکوت کاغذ و اشک و غم و ماتم //دلم تنهاکنارساحل یادت//غروب خنده های مبهمم راموج میفهمد//به عشقم عقل میخندد زاهم ماهیانی مست میرقصند و هردم باده مینوشم زباران دو چشمانم //نسیم اهسته میبافدبه دستش گیسوانم را // تنم باغربتی دیرینه میتازد نفس درسینه ام بی تاب و سرگشته //سلام مرگ نزدیک است و من مشتاق دیدارش

دنیابایست

گاهی دلم میان قدم های مردم شهر بی دست وپا می شود/مردمی که صدای خنده هایشان در برابر زمین خوردنت گوش فلک راکرمیکند/شهری که ساکنانش به جای دلداری آسمان زیراشکهایش چترمیگشایند/چرادر قایم باشک بهار و پاییز هیچ کس برای فوت برگ های پاییزی مشکی نمیپوشد؟وسعت نگاهمان به گلی ست که دربهارمیروید/درحالی که کویربرای سیراب نمودن گون اشک میریزد/شاید نمیدانیم پروانه همان کرم درختی ست که مگس را بیهوده مینامیم//روز را ارج می نهیم درحالی که شاید تنها دغدغه ی کودکی مسکین همزبان شدن باستارگان شب ست/کودکان بیگناهی که با استشمام بوی غذای همسایه سیرمیشوند//درحالی که بی اشتهایی میهمان دایمی سفره های رنگین ست//وقتی همه دست رد به سینه ی نسیم میزنند نمیدانم دربن بست کدامین کوچه انتظارطلوع آرزوهایم راداشته باشم؟در روزگاری که اگرمحبت درقلبی جای گرفت خودانگشت به دهان میماند //بهترست ریل های این قطارزندگی درپس اندوه مظلومان نابودشود...گاهی دلم بی اختیارمیگرید...گاهی دلم .....

نویسنده ی متن:طیبه زینت بخش

                           متن روز پدر و روز مرد

ولادت امیرالمومنین و روز پدر گرامی باد....

 

تو گرانمایه ترین تصویری

من اگر  قاب تو باشم کافی است.

امیدوارم همیشه سالم و تندرست باشی و سایه بلندت همواره بر سر ما باشد.

متن روز پدر و روز مرد

پدر ای چراغ خونه! مرد دریا، مرد بارون

                                             با تو زندگی یه باغه، بی تو سرده مثل زندون

هر چی دارم از تو دارم ، تو بهار آرزوها

                                             هنوزم اگه نگیری، دستامو می افتم از پا . .

ولادت باسعادت مولود کعبه امیرالمومنین برهمه شیعیان ودوستدارانش مبارک

مگسی را کشتم

 نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است


ادامه نوشته

پس اين ها همه اسمش زندگي است
دلتنگي ها دل خموشي ها ثانيه ها دقيقه ها

ادامه نوشته

مجالی نیست تا برای گیسوانت جشنی بپا کنم
ادامه نوشته

به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصف شب است
ادامه نوشته

اشعارکوتاه احمدشاملو

و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...
روزگار غریبی است نازنین...
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد...

ادامه نوشته

 

نامه چارلی چاپلین به دخترش

 

جملات حکیمانه

ادامه نوشته

 

جملات اموزنده صادق هدایت

تنهامرگ است که دروغ نمی گوید.

عشق چیست؟ برای همه رجاله ها یک هرزگی  یک ولنگاری موقتی است . عشق رجاله ها را باید در تصنیفهای هرزه و فحشا و اصطلاحات رکیک که در عالم مستی و هشیاری تکرار میکنند پیدا کرد . 

ادامه نوشته

جملات کوتاه واموزنده از ویکتورهوگو/شاعر و داستان نویس فرانسوی/

 

به کسی عشق بورز که لایق عشق تو باشد نه تشنه عشق ... چون تشنه عشق روزی سیراب می شود. 

 مانند پرنده باش که روی شاخه سست و ضعیف لحظه ای می نشینید و آواز میخواند و احساس میکند که شاخه می لرزد ،اما به آواز خواندن خود ادامه می دهد زیرا مطمئن است که بال و پر دارد. 

ادامه نوشته

 

زندگينامه كمال الملك

محمد غفاری معروف به کمال‌المُلک نقاش ایرانی (حدود ۱۲۲۷ تا ۱۳۱۹ ش) یکی از مشهورترین و پرنفوذترین شخصیت‌های تاریخ هنر معاصر ایران به شمار می‌‌آید.
با کار او جریان دویست‌سالهٔ تلفیق سنت‌های ایرانی و اروپایی به پایان می‌رسد و سنت طبیعت‌گرایی اروپایی در قالب نوعی هنر آکادمیک تثبیت می‌شود.

ادامه نوشته