دنیابایست
گاهی دلم میان قدم های مردم شهر بی دست وپا می شود/مردمی که صدای خنده هایشان در برابر زمین خوردنت گوش فلک راکرمیکند/شهری که ساکنانش به جای دلداری آسمان زیراشکهایش چترمیگشایند/چرادر قایم باشک بهار و پاییز هیچ کس برای فوت برگ های پاییزی مشکی نمیپوشد؟وسعت نگاهمان به گلی ست که دربهارمیروید/درحالی که کویربرای سیراب نمودن گون اشک میریزد/شاید نمیدانیم پروانه همان کرم درختی ست که مگس را بیهوده مینامیم//روز را ارج می نهیم درحالی که شاید تنها دغدغه ی کودکی مسکین همزبان شدن باستارگان شب ست/کودکان بیگناهی که با استشمام بوی غذای همسایه سیرمیشوند//درحالی که بی اشتهایی میهمان دایمی سفره های رنگین ست//وقتی همه دست رد به سینه ی نسیم میزنند نمیدانم دربن بست کدامین کوچه انتظارطلوع آرزوهایم راداشته باشم؟در روزگاری که اگرمحبت درقلبی جای گرفت خودانگشت به دهان میماند //بهترست ریل های این قطارزندگی درپس اندوه مظلومان نابودشود...گاهی دلم بی اختیارمیگرید...گاهی دلم .....
نویسنده ی متن:طیبه زینت بخش
+ نوشته شده در ساعت توسط طيبه
|